خرید بک لینک
هربار از من ناراحت مي شد...دستمو ول مي كرد ...مي رفت يك متر جلوتر از من قدم مي زد...تمام عرض يك پارك رو اينطوری طی مي كرديمتا اينكه تموم مي شد و ميومد دستمو مي گرفت و به حرفاش ادامه مي داد ...يه جوری

برچسب: نویسنده: سام نصیری تاريخ: پنجشنبه 23 خرداد 1398 ساعت: 17:40

تو خوابیده بودی ،مثل یک نوزاد....دیشب تو خوابیده بودی ،... اما من بُردم شهر را نشانت دادم....کوچه ها را ...خیابان ها را ...بزرگراه هایی را ...که کنارشان قدم می زنم نشانت دادم... کجاهای شهر بی تو مُرد

برچسب: نویسنده: سام نصیری تاريخ: پنجشنبه 23 خرداد 1398 ساعت: 17:40

حالم بد است،

مثل زمانی که نیستی ...

دردا که تو همیشه،

همانی که نیستی ...

من بی تو،

در غریب ترین شهر عالمم

بی من، تو در کجای جهانی،

که نیستی؟

@alireza.mashregi62

برچسب: نویسنده: سام نصیری تاريخ: پنجشنبه 23 خرداد 1398 ساعت: 17:40

مهربانیِ یک نفر؛عاشقم کرد

آن هم در حدِ معجزه!

از باقیِ دوست داشتن ها،

فقط یاد گرفتم که

"معجزه کردن کارِ هرکسی نیست"

برچسب: نویسنده: سام نصیری تاريخ: پنجشنبه 23 خرداد 1398 ساعت: 17:40

صفحه بندی